تبليغاتX
آوای هجرت - در دام هجرت...


  در دام هجرت...


عبدالناصر امینی

سبك بال مرغكي بودم

پرستوي ديار خود

چه زيبا لانه‌اي داشتم

نفس گرم وهمدمم محبوب

زلال، آب رودخانه‌اي داشتم

به شاخسار وطن پر مي‌گشودم

نه قيد و هرگز نه بندي

نسيم زندگاني بود وپرگشودن

خوشي وشادكامي چند صباحي نگذشت

غم آمد، ماتم آمد، آه وناله فزون گشت

به يك باره سيه گشت روزگاران

به آسمان وطن اهرمن سايه افكند

لباس آبي اش را به اسود بدل كرد

عقاب سرسختي دمار از مرغكان برآورد

بيابنگر تو اين ديو سيه را

كه با ما وياران چه ها كرد

بيا حالا تو بنگر...

لانه ام ويرانه اي گشت

زمين ميهنم از خون رنگين شد

جسدها سر به سر تعدادشان چندين شد

نفس محبوس گرديد دل رنجور به تنگ آمد

مرا لحظه‌اي ماندن دشوار ترشد

سيه روز وسيه اقبال بودم

كه تقديرم به دام هجرت افتاد

مصائب آمد ومرا ترك وطن داد

وگرنه ملك ديگر دامن مادر نگردد

نيامرزد خدا آن مهتري را

كه ذوق دل به او ترك وطن داد

به غربت هرگلستاني قفس بود

كه بلبل جز به گلزار خود نياسود

به هجرت مرا مرغان انصار بودند

به هردَم مرا غمخوار بودند

 وليكن عالم مرا به يك ارزن نيرزد

كه بر بام وطن نگشايم بال وپرم را

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:29 توسط Admin |