و اينك خورشيد نيز میگريد...
عبدالناصر امینی
در سرزمين زيتون امروز اشك و خون جاريست، جگرها از فراغ جگرگوشها خونين است، نهرهاي سرزمين غزه رنگين از قطرات خون هايي مي باشد كه از شارگهاي اطفال و نوجوانان سرچشمه گرفته اند.
داد و فغان مادران و خواهران غزّه اي سرتاسر دنيا طنين انداخته و سكوت طبيعت را در هم كوبيده است، بلبلان آن ديار دگرباره آسمان نيلگون را نظاره نكرده اند تا ترانه هاي صبحگاهان سر دهند، ابرهاي آسماني زير آوار دفن شده اند و سرانجام اينكه خورشيد عالمتاب نيز ميگريد...
خورشيد ميگريد چون از طلوعش بر جسم بدسگالاني شرم ميدارد كه آه وزجّهي بيكسان غزّه را مي شنود اما تارمويي از جسمشان نمي جنبد.
خورشيد ميگرد، چگونه از پشت سياهي شب سر برآورد تا با پرتو نور خود صبحي ديگر بياورد اما مردم غزه همچنان روزشان سياه است وتاريك است.
آري امروز قلب كوچك كودكان و اطفال غزّهاي كه تكه و پاره ميشود، رنگ را از رخسار خورشيد گرفته و او را از ديدن چهرهاي نهيف و زخمي خردسالان شرم ميآيد.
وچرا اي مسلمان چنين ذلت و خواري! چرا اينگونه سكوت مرگبار! چرا ناديده گرفتن حقوق انساني!
كجايند غيرتمندان دنيا؟ كجايند آن دليرمردان جسور و دلاور؟
كيست كه به فرياد «ها من ناصر ينصرني» لبيك گويد، دلاورمردانه مقابل دشمنان ديرينه اسلام قدعلم نمايد.
امروز كجايند فرزندان اميرالمؤمنين عمذبن الخطاب، فاتح قدس عزيز، كجايند ابناي فاتح خيبر، حيدر كرار تا دست نياز مظلومين را ه اغوش كشند.
چرا از سلطان صلاحالدين ايوبي خبري نيست؟ چه كسي مي خواهد اشك يتيمان غزهاي را برچيند و جواب ظلم مآبان را بدهد.
«هل من ناصر ينصرني» ...
آيا كسي هست كه داد و فرياد زنان مسلمان را بشنود.
منصب و قدرت مگر چقدر بها دارد.
تاكي در پي اين حكومتداري ها اينگونه به ذلت خواهيد نشست.
امروز صداي خسته غزّهايها هر شير مرد را فراميخواند تا دشمنان را به زانو در آورد.
تو كيستي؟ من كه ام؟ او كسيت؟
عزمي نو برآريم و با عزت و شرف ميادين دشمنان را درهم كوبيم.
پس من هم...
توهم...
ما همه باهم...