
بوسه ها هیچ گاه نمی میرند ...
نغمه های یک مهاجر افغانی برای سرزمین خود
خیر الدین نظری
اي وطن! تو را دوست دارم، کابل و قندهار و هراتت را، ازبک و فارس و پشتویت را.
هموطنان سرزمین تان این روزها نورانی با اجساد هزار شهید است، شما را دوست دارم و دستان یخ زده کودکان تان را، چهرههای غبار آلود و خسته مردانتان را.
اي وطن اشکهای یتیمانت مظلومتر از اسارت یک پرنده در چنگال عقاب است.
در دلم هر لحظه غوغای وطن است، دستهایم را مقابل صورتم میگیرم و از میان انگشتان حیرت زده ام، آرام آرام بوی نان محلی شیر زنان را احساس میکنم.
در یک سو آرزوهای سال نو را کنار خانه محقرتان تیر باران میکنند و در سویی دیگر سرمای سوزناک زمستان بر استخوانهای نازکتان فرو می آید. انگار صدایِ به هم خوردن دندانهایتان را می شنوم.
به من بگویید اشکهایتان به کدام اقیانوس منتهی میشود؟
بامهای کاهگلیِ سر پناهتان ترمیم نا پذیر است. چک چک قطره های آب از آن، آهنگ خواب کودکانتان شده.
مسلمانان مظلوم افغان عیدتان مبارک، می دانم برای فرزندانتان بدون لباس نو گذراندن عید عادی است.
کودکانتان در دفترچه های نقاشی شان زندگی را چگونه رسم میکنند؟
هر روز طلوع خورشيد آسمانتان با مرگ آغاز میشود و رویاهای خونین تان در دور و دیوار شهر می پاشد، ولی با این همه درد و رنج، سرود ملیتان بر سکوی نخست دنیا تنین انداز شد، جوانی رشید از اهل شما پشت قهرمان دنیا را در تشک تکواندو به خاک مالید و به دنیا اعلام کرد که اگر ما را بگذارید می توانیم.
وطن عشق تو افتخارم/ وطن در رهت جان نثارم/ وطن خاک پاکت بهشتم/ وطن گلشنت لاله زارم
ولی افسوس که هر روز تکه ای از سرودتان بر سواحل دارچین و خشخاش غلت میخورد و به دریای نازنین فردا می ریزد.
بیهوده سراغ سران زر و زور را نگیرید.
برای التیام زخمهای خسته شما، فرشتهها مگر کاری کنند.
دوباره کسی سنگدل تر از هیتلر و لیلین به دنیا آمده است که حتی از صدای زنگوله های گوسفندانتان هراس دارد و می خواهد برق چشمهایتان را زندانی کند.
او خوب می داند که شما چه بلایی بر سر روسها آوردید!
هنوز هم امیدوارم، چرا که هنوز نیمی از قلب شما درون آن کوزه ترک خورده می تپد؛ هنوز نیمی از بوسه های شاد شما روی آن گلیم کهنه افتاده است.
کاش مردم دنیا جرعه ای از آب زلال عاطفه می چشیدند.
کاش می دانستند که بوسه ها هیچ گاه نمی میرند.
اگر شوق نباشد، خاک مقدست را نمی بوییدم.
امروز خون آهنگین شما بر دشتهای سبز کشور می بارد و پس فردا در سرود زیبا ترین کودکان دبستانی متولد می شود.
آری شما را دوست دارم، هر وقت به یادت می افتم احساس می کنم باید چیزی بنویسم، چند خطی از خاکت، چند خطی از داغ و سوز و درد در این زمانهای که نه روی سنگ ها چیزی می شود نوشت و نه روی آبها.
برای تو نوشتن چه لذتی دارد، من حرفهایم را روی نسیم می نویسم تا تو آن ها را بخوانی!
اگر مدادم با من به بهشت برود باز هم از تو می نویسم.
دوست دارم هر روز بی قرار تو باشم و مدام در اتاق کوچکم، دلم برایت تنگ شود.
می دانم دیر کرده ام، زبانم در اندوه غرق شده است، به اشکهایی که در دلم خانه کرده اند می گویم که تو را، اي وطن صدایت کنند.
و در آخر؛ ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سر چشمه میگیرد، ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد شوند و به کاغذ ها همنشینی با شعرها را عطا فرمودی، همهی چشم ها خیره به سوی تواند و بر سر زبانها زمزمه یا حی یا قیوم، برحمتک استغیث می باشد. حول ما لنا إلی احسن الحال.